مه یاس کوچولوی مامه یاس کوچولوی ما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

..... دختری به زیبایی ماه ، به لطافت گل یاس ......

خاطره زایمان سزارین من...

سلام به همه دوست جونیا سلام به دختر گلم خیلی وقت بود که اینجا نیومدم دلم برای اینجا و دوستای گلم خیلی تنگیده امروز اومدم خاطره زایمانم رو بنویسم روز 29 مهر دکتر برام وقت سز گذاشته بود مه یاس خانم به پا بودن و من که ترس از زایمان طبیعی داشتم با خیال راحت شب قبلش رو سر کردم شوهری هم تو راه بود و دقیقا ساعت 5 صبحش رسید یک ساعتی رو باهم بودیم و بعد راهی بیمارستان شدیم یکم استرس داشتم اما نه ترس از زایمان فقط نگران سلامتی دخترم بودم شوهری کارهای پذیرش رو انجام داد و من بعد از یکی دو ساعت معطلی وارد بخش شدم و منتظر دکتر ساعت 10.5 بود که پرستار گفت باید برای رفتن به اتاق عمل آماده بشی و برام آنژوکت و سوند وصل کرد و من راهی اتاق عمل شدم رفتم ت...
29 مهر 1393

دلتگی های من برای دخملم و ....

سلام دوست جونیا ، سلام دختر گلم ،  سلام عشق مامان فدای اون تکون خوردنات و دست و پاهای کوچولوت بشم مامانی مامانی یکم دلش گرفته یعنی دلتنگه برا دخملش، برا بابایی دخملش ... بابایی بعد از رفتنش شش روز بعد برگشت و چهار روز پیش ما بود و 6/4 دوباره رفت و مامانی روز به روز دلش تنگ و تنگ تر شد تا الان که بیست روزه میگذره این بیست روز رو من بیشتر خونه مامانی بودم و اونجا دسترسی به نت نداشتم چهارماه پیش وقتی بابایی گفت برج 9 برم تهران یا 5 گفتم 5 برو که به زمستون و سردی هوا نخوری اما الان پشیمونم کاش برج 9 میرفت اون وقت من اینجوری دلم نمیگرفت اینطوری دلتنگ نمیشدم اونجا حداقل دخترم تو بغلم بود سرم گرم بزرگ کردنش بود اما الان چی ؟ ...
24 شهريور 1393

رفتن بابایی دخملم و تنها شدن من .........

سلام دختر قشنگم صبحت بخیر تازه الان بیدار شدی و یه کوچولو داری لگد میزنی ببخش که سر صبحی گریه کردم آخه بابایی برای یک دوره تخصصی سه ماهه عازم تهران شد و منو و تو رو اول به خدا و بعد به مامانی و بابایی سپرد سخته ، منی که هر شب تمام نگرانی هامو توی بغل بابایی گم میکردم و به آرامش میرسیدم حالا باید صبر کنم تا شاید سه هفته دیگه یا یک ماه دیگه بیاد مرخصی ......... آخه چطور شبا بدون گرمای وجودش خوابم ببره، آخه کی شبا دست رو شکمم بذاره و شما رو نوازش کنه و ببوسدت................ میدونم تو هم ناراحتی از رفتنش، درست مثل وقتی که پشت در اتاق عمل به انتظار نشسته بودم،اونجا هم مثل الان با لگدایی که میزدی میشد به بیقراریت پی برد.... ان شاا....
24 مرداد 1393

ماهی که گذشت ..........

سلام دختر قشنگم سلام عشق زندگی من سلام دوست جونیا ببخشید که دیر آپ شدم یک ماه ونیم گذشته و من این یک ماه رو به پرستاری از بابایی دخملم گذروندم شوهری کارش رسید به عمل و سنگ شکنی و ... خلاصه روزای روزای سختی رو پشت سر گذاشت و الان خداروشکر بهتره ماه رمضونم تموم شد و سهم من شد یک روز روزه که بعد افطار حالم خیلی بد شد و... نماز عید فطر رو هم سعادت پیدا کردم حرم امام رضا (ع) بخونم و برای همه دعا کردم ، خدا طاعات و عبادات همه رو قبول کنه ان شاا... هفته پیش رفتم دکتر و برام آزمایش و سونو نوشت که هنوز انجامش ندادم و همچنین رفتم بهداشت و بهم واکسن کزاز زدند که یکم درد داشت.... ان شاا... فردا هم میرم آزمایش و سونو و دوباره...
12 مرداد 1393

شیرین ترین بخش حامگی من ..............

سلام دخمل قشنگم سلام عشق من الهی فدای شما بشم که این قدر شیرینی روز چهارشنبه وقت دکتر داشتم والبته دکترم رو عوض کردم و خیلی هم راضی بودم دکتر اول از همه وضعیت خودم رو چک کرد و من خوابیدم روی تخت و خانم دکتر چشمامو نگا کرد بعد پاهام که ورم نداشته باشن بعد هم صدای قلبم و وضعیت سینه هام که قراره شما دخمل گلم ازش شیر بخوری و بعد هم با دست گذاشتن روی شکمم وضعیت شما رو چک کرد و بعد هم دلنشین ترین صدایی که تابحال شنیدم صدای قلب کوچولوت بود  و در آخر گفت همه چیز خوبه هم وضعیت خودت و هم وضعیت نینی . خداروشکر نی نی هم رشد خودشو کرده و بعد برام فقط آهن نوشت و گفت ویتامین احتیاج نداری اگه ویتامین برات تجویز کنم چاق میشی. و بعد من بهش گفتم ...
30 خرداد 1393

زیارت امام رضا (ع)...........

سلام دخمل قشنگم سلام عزیزکم سلام دوست جونیا واقعا راست گفتن هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه دوشنبه هفته پیش رفتیم بجنورد و سه روز اونجا بودیم خوش گذشت و پنجشنبه هم آمدیم مشهد و سه شب هم مشهد بودیم مادرو پدر همسری عازم کربلا بودند و شوهری هم درگیر کارهای رفتنشون خلاصه به سلامتی ساعت 3 نیمه شب روز یکشبه رفتند و ما هم برگشتیم به دیار خودمان این چندروز من و شوهری اصلا خواب و خوراک درست وحسابی نداشتیم و از برگشت یک روز کامل خوابیدیم و چقدر چسبید ............. دخترکم روز یکشنبه ساعت پنج صبح بعد از فرودگاه من و بابایی رفتیم حرم و دو ساعتی حرم بودیم و مهم تر از همه روز ولادت آقا امام حسین بود و من در کمال آرامش به زیارت و نماز مشغول شدم و فقط...
12 خرداد 1393

برای دخترم ..............

سلام دخمل خوشکل مامان سلام قند عسل من تو این سه ماه همش فکر میکردم شما پسری این قدر که همه بهم گفتن پسر داری اما امروز دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم سونو گرافی و خانم دکتر گفت دخمله منم کلی ذوق کردم و قربون صدقه شما رفتم صدای تاپ تاپ قلب کوچکتون رو هم شنیدم از دکتر خواستم ببینمت عزیزم و او هم مانیتور رو به سمتم چرخوند و تک تک اعضای بدن نازنینت رو بهم نشون داد و من خدا رو صد هزار بار شکر کردم و دعا کردم هرچه زودتر صحیح و سالم شما به دنیا بیای و بپری تو بغل مامان بابا  
22 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

دیشب وقت دکتر داشتم بعد از یک ساعت و نیم انتظار نوبتم شد رفتم داخل برگه سونوی قبلیمو به دکترم نشون دادم دکتر گفت هنوز زوده برا سونو و شروع قرص آهن و ویتامین. برات مینویسم از آخر ماه شروع کن و سونو رو هم آخر ماه برو برای غربالگری پرسیدم گفت ما فقط کسایی که تو خانوادشون مشکل دارن یا سن خانم بالای 35 سال هست میفرستیم بقیه به میل خودشون میرن و گفت جواب این آزمایش 85% دقیق هست 15% احتمال مشکل رو نشون نمیده و گفت این آزمایش فقط عقب ماندگی جسمی و ذهنی رو مشخص میکنه نه چیز دیگه. بعد به من گفت شما دیر اومدی اگه میخوای برا این آزمایش بری حتما همین فردا باید بری وگرنه دیر میشه شوهری میگه نمیخواد بری به خدا توکل کن قرآن بخون دعا کن تاخدا بچه...
17 ارديبهشت 1393